هنر زندگی مرکز مشاوره روانشناسی

تبـادل نـظر

موضوع بحث

احساس شما چیست؟

1362 بازدید | 1 پست
سلام دوستان من تمایل زیادی به چالش احساسات وخلق داستان هایی خیالی اما ممکن را دارم دوست دارم احساس شمارو راجع به این داستان بدانم در شهری پسر و دختری در خانواده هایی مختلف زندگی میکنند پسرک بزرگ شده و روزی دختر رو ملاقات میکند ان دواز هم خوششان اومده و باهم ازدواج میکنند صاحب فرزندی میشوند همه چیز خوب پیش میرود آن ها دارای کانون گرم و خانواده خوبی هستند مرد به شدت کار میکند و خانواده رو در تامین رفاه قرار میدهد اون مرد بسیار عاشق همسرش هست. روزی مرد به بیرون از خانه میرود و از شانس بد تصادف کرده و قطع نخاع میشود و تمام عمر مجبور هست روی ویلچر زندگی کند ولی او به اندازه ای پول دارد که بتواند بقیه زندگی رو با خانواده اش بگذروندو کار نکند{از لحاظ مالی کاملا تامین هستند}و زن با این موضوع کنار میاد و با او زندگی میکند.از زمان ازدواجشان تا این لحظه 10سال میگذرد و پسر ان ها الان 6 ساله هست. اما دنیا اتفاق دیگری را هم وارد این زندگی میکند. روزی مرد برای خرید کتاب به بیرون از خانه میرود. در کتاب خانه با مرد جوان و زیبایی اشنا میشود و با هم صحبت میکنندو کم کم مهرشان به دل هم مینشیند وبه بهانه های مختلف همدیگر رو بیشتر ملاقات میکنند تا این که عاشق هم میشوند و مدتی در غیاب همسر زن . با هم در ارتباط اند و رابطه برقرار میکنند و در تمام این مدت همسر زن بی خبر بود و اطلاعی از خیانت و بی وفایی همسرش نداشت. او علیل و ناتوان بود و به عشقش برای نگه دا ری نیاز داشت و محتاج بود.پسرشان مشغول سرگرمی های خودش و دررویا های بچگی هست. ان زن و مرد جوان بیشتر یکدیگر رو ملاقات میکنند و هر روز بیشتر عاشق هم میشنود تا اینکه بالاخره زن تصمیم میگرد تا خانواده اش را رها کند یعنی پسر و همسر فلجش!!!! او تصمیم دارد با عشق جدیدش زندگی مشترک جدید و سرشار از شادی رو اغاز کند. مرد فلج چون عاشق همسرش بود و از ناتوانی خود احساس شرم میکرد تصمیم طلاق رو پذیرفت و ان ها از هم جدا شدند. چندین سال گذشت زوج جوان روز های بسیار شاد و خوشحالی رو با هم گذراندند و لذت بردند وصاحب فرزند شدند. در همان سال ها ان فرد فلج و بخت برگشته با پسرش و پرستارش که از او نگه داری میکرد زندگی میکردو زن جوان بعضی روز ها به ملاقات پسر و شوهر سابقش میرفت و احوالشان رو میپرسید ولی مرد فلج داستان من همیشه غمی انبوه داشت از دست دادن عشقی که حاظر بود واسش بمیرد و وقتی عشقش را با مرد دیگری خوشحال میدید نمیدانست چه کند و مجبور بود که سکوت کند  سال ها گذشت و روزی دیگر اون مرد عاشق بدبخت ما که پیر شده بود بیدار نشد و از دنیا رفت .پایان چه احساسی از این داستان دارید؟ایا زن تصمیم درستی گرفت؟چرا اون مرد عاشق بدون اختیار خودش سرنوشتش تیره و تار شد؟ایا زن با بودن با مرد فلج رنج میبرد وخواستار زندگی بهتر بود؟اینکه همسری داشته باشد که نیرو مند وقوی باشد و به او عشق بورزد؟پس تکلیف ان مرد عاشق و بدبخت ما چه میشود؟اه ه ه ه چه سرنوشت غم انگیزی ... زندگی عاری از هم دردی .. احساس تنهایی . ناتوانی و حس نیاز مندی .تجربه ی تلخ خیانت و بی وفایی . در زمانی که مرد بیشتر از همیشه به عشقش نیازمند بود اورا ترک کرد.شاید همسرش کار درستی کرده . کی حاظره تا اخر عمر از یه مرد علیل مراقبت کنه و با او زندگی گند؟شابد تصمیم زن درست بوده شایدم بهتر بود...
ارسال نظر شما

فقط اعضای سایت میتوانند برای تاپیک ها پست ارسال کنند، اگر قبلا ثبت نام کرده اید از بخش ورود به سایت وارد شوید و در غیر اینصورت در سایت ثبت نام کنید.

کاربر گرامی جهت ارسال پست، شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات سایت می‌باشید